چهارشنبه, ارديبهشت 04, 1398
     


مطالب سرگرمي
تاریخ: 1390/02/11 نظرات: 0 نظر نمایش: 1533 مرتبه تعداد امتیاز: 83   (Article Rating)
داستان کوتاه

داستان کوتاه

 
داستان کوتاه

مرد کور

روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود . روی تابلو خوانده می شد " من کور هستم لطفا کمکم کنید ".

روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه داخل کلاه او بود . او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت و آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که تابلو را نوشته بگوید ، که بر روی آن چه نوشته شده است؟ روزنامه نگار جواب داد چیز خاص و مهمی نبود من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می شد " امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم !!!!! "

وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر دهید خواهید دید که بهترین ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید که هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل ، فکر ، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ... لبخند بزنید.

یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی.

پسرک در حالی که پاهای برهنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف کف پیاده رو کمتر آزارش دهد. صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد ، انگاری که با نگاهش ، نداشته هاش را از خدا طلب می کرد انگاری با چشماش آرزو می کرد. خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه ، چند دقیقه بعد وقتی یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.

- آهای ، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت ، چشمانش برق می زد وقتی آن خانم آن کفش ها را به او داد . پسرک با چشم های خوشحال و با صدای لرزان پرسید.

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها می دانستم که با خدا نسبتی دارید!

رحمت خدا

روزی حضرت سلیمان (ع) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه ی گندمی را با خود به طرف دریا حمل می کند. سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود. مورچه به داخل دهان او وارد شد و قورباغه به درون آب رفت.

سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد. ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود. آن مورچه از دهان او بیرون آمد، ولی دانه گندم را همراه خود نداشت. سلیمان (ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند او را در آنجا آفرید او نمی تواند از آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم.

خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد. این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم به دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شوم او در میان آب شنا کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند و من از دهان او خارج می شوم.

سلیمان به مورچه گفت : " وقتی که دانه ی گندم را برای آن کرم می بری آیا سخنی از او شنیده ای ؟"

مورچه گفت : آری او می گوید " ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن "

 

با تشکر از خانم عاطفه علیرمضانی

کد: 44
گروه: سرگرمي
نویسنده خبر:
 
امتیاز بندی
نظرات
1) خانم عاطفه علیرمضانی ازاینکه شما وبرادر گرامیتان با تلاش وکوشش خود سعی در زیبا وجذاب تر کردن سایت دارید از شما تشکر میکنم.امیدوارم دوستان دیگری هم که در این زمینه توانایی دارند به این جمع اضافه شوند.
Delete ارسال توسط منوچهر نورعلی در تاریخ 1389/11/21

 
2) از لطف و حسن نظرشما سپاسگزارم. انشاء الله
Delete ارسال توسط عاطفه علی رمضانی در تاریخ 1389/11/23
 

کد: 88
نویسنده خبر:
امتیاز بندی

در حال حاضر هیچ نظری ارسال نشده است
ارسال نظر:
تنها کاربران ثبت نام شده مجاز به ارسال نظر می باشند.
تبليغات
حريم كاربران  |  شرایط استفاده
كليه حقوق براي انجمن علمي فرهنگي آهار محفوظ است 1389