پنجشنبه, خرداد 30, 1398
     


پاتوق هاي گفتگو
موضوع: شعر فارسی
قبلي بعدي
شما مجاز به پاسخ به اين پست نمي باشيد.

صفحه 4 از 4 << < 1234
مولف پيام
محبوبه نادیكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:306

26/01/1393 8:27 ب.ظ  
چرا رفتی، چرا؟ من بی قرارم
به سر، سودای آغوش تو دارم

نگفتی ماهتاب امشب چه زیباست؟
ندیدی جانم از غم ناشکیباست؟

نه هنگام گل و فصل بهارست؟
نه عاشق در بهاران بی قرارست؟

نگفتم با لبان بسته ی خویش
به تو راز درون خسته ی خویش؟

خروش از چشم من نشنید گوشت؟
نیاورد از خروشم در خروشت؟

اگر جانت ز جانم آگهی داشت
چرا بی تابیم را سهل انگاشت؟

کنار خانه ی ما کوهسارست
ز دیدار رقیبان برکنارست

چو شمع مهر خاموشی گزیند
شب اندر وی به آرامی نشیند

ز ماه و پرتو سیمینه ی او
حریری اوفتد بر سینه ی او

نسیمش مستی انگیزست و خوشبوست
پر از عطر شقایق های خودروست

بیا با هم شبی آنجا سرآریم
دمار از جان دوری ها برآریم

خیالت گرچه عمری یار من بود
امیدت گرچه در پندار من بود

بیا امشب شرابی دیگرم ده
ز مینای حقیقت ساغرم ده

دل دیوانه را دیوانه تر کن
مرا از هر دو عالم بی خبر کن

بیا! دنیا دو روزی بیشتر نیست
پی ِ فرداش فردای دگر نیست

بیا... اما نه، خوبان خود پرستند
به بندِ مهر، کمتر پای بستند

اگر یک دم شرابی می چشانند
خمارآلوده عمری می نشانند

درین شهر آزمودم من بسی را
ندیدم باوفا زآنان کسی را

تو هم هر چند مهر بی غروبی
به بی مهری گواهت این که خوبی

گذشتم من ز سودای وصالت
مرا تنها رها کن با خیالت

************* سیمین بهبهانی **********
مهرداد آهاریكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:264

29/01/1393 7:38 ق.ظ  
نفسم گرفت ازاین شهر در این حصار بشکن
در این حصار جادویی روزگار بشکن
-----------------------------------------------
چو شقایق از دل سنگ برآر رایت خون
به جنون صلابت صخره کوهسار بشکن
-----------------------------------------------
توکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانه
...لب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکن
----------------------------------------------
شب غارت تتاران همه سو فکنده سایه
تو به آذرخشی این سایه ی دیوسار بشکن
---------------------------------------------
ز برون کسی نیاید چو به یاری تو،اینجا
تو ز خویشتن برون آ سپه تتار بشکن
--------------------------------------------
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
تو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکن
--------------------------------------------
بسرای تا که هستی که سرودن است بودن
به ترنمی دژ وحشت این دیار بشکن
-------------------------------------------
((دکتر شفیعی کدکنی))
جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

28/02/1393 3:29 ب.ظ  
28 اردیبهشت روز بزرگداشت حکیم عمر خیام میباشد با چند رباعی از او روز او را گرامی میداریم
هر چند که رنگ و روی زيباست مرا

چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا

معلوم نشد که در طربخانه خاک

نقاش ازل بهر چه آراست مرا
-
چون عمر بسر رسد چه بغداد و چه بلخ

پیمانه چو پر شود چه شيرين و چه تلخ

خوش باش که بعد از من و تو ماه بسی

از سـلخ بـغره آیــد از غـره بـسلخ

چون در گذرم به باده شویید مرا

تلقين ز شراب ناب گویید مرا

خواهید به روز حشر یابید مرا

از خاک در میکده جوييد مرا
می خوردن و شاد بودن آيين منست

فارغ بودن ز کفر و دين؛ دین منست

گفتم به عروس دهر کابين تو چیست

گفتــا دل خـرم تـو کابين مـن است

آورد به اضطرارم اول به وجود

جز حیرتم از حیات چیزی نفزود

رفتیم به اکراه و ندانیم چه بود

زين آمدن و بودن و رفتن مقصود

ابر آمد و زار بر سر سبزه گریست

بی باده گلرنگ نمی شاید زيست

اين سبزه که امروز تماشاگه ماست

تا سبزه خــاک ما تماشاگه کیست

آنان که محيط فضل و آداب شدند

در جمع کمال شمع اصحاب شدند

ره زين شب تاريک نبردند به روز

گفتند فسانه ای و در خواب شدند
جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

22/04/1393 6:37 ب.ظ  

با سلام خدمت همه دوستان سعی میکنم از این پس در این بخش پاتوق اشعاری را هم قراردهم که توسط خوانندگان مختلف خوانده شده است باشد .

شعر زیبای بانو سیمین بهبهانی و آواز دلکش استاد ایرج


مرا هزار امید است و هر هزار تویی
شروع شادی و پایان انتظار تویی

بهارها که ز عمرم گذشت و بی تو گذشت
چه بود غیر خزانها اگر بهار تویی

دلم ز هرچه به غیر از تو بود خالی ماند
در این سرا تو بمان ! ای که ماندگار تویی

شهاب زود گذر لحظه های بوالهوسی است
ستاره ای که بخندد به شام تار تویی!

جهانیان همه گر تشنگان خون منند
چه باک زان همه دشمن، چو دوستدار تویی

دلم صراحی لبریز آرزومندی است
مرا هزار امید است و هر هزار تویی

"سیمین بهبهانی"


جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

26/05/1393 1:11 ب.ظ  
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را....
یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را
تا آب کند این دلِ یخ بسته‏ ی ما را !

من سردم و سردم ، تو شرر باش و بسوزان !
من دردم و دردم ، تو دوا باش خدا را !

جان را که مه آلود و زمستانی و قطبی ‏ست‏
با گرم‏ترین پرتو خورشید بیارا

از دیده بَرآنم همه را جز تو بِرانم‏
پاکیزه کنم پیش رُخت آینه‏ ها را

من برکه ی آرام وُ تو پوینده نسیمی‏
دریاب ز من لذت تسلیم و رضا را

گر دیر و اگر زود ، خوشا عشق که آمد
آمد که کند شاد و دهد شور فضا را

هر لحظه که گل بشکُفد آن لحظه بهار است‏
فرزانه نکاهد ز خزان ارج و بها را

می ‏خواهمت آن قَدْر که اندازه ندانم‏
پیش دو جهان عرضه توان کرد کجا را ؟!

از باده اگر مستیِ جاوید بخواهی‏
آن باده منم، جام تنم بر تو گوارا !

سیمین بهبهانی


جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

28/05/1393 7:25 ب.ظ  
امروز سیمین بهبهانی بانوی غزل ایران روی در نقاب خاک کشید و دوستدارانش را اندوهی عمیق در دل نشست .او در همه عمرش برای سعادت مردم سرود و قلبش برای ایران می تپید.یادش را گرامی میداریم و اشعارش گرما بخش قلبهایمان خواهد بود .یادش را با اشعارش گرامی میداریم :

رفتم اما دل من مانده برِ دوست هنوز

می برم جسمی و، جان در گرو اوست هنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بی کم و کاست

گرچه راضی نشد از من دل آن دوست هنوز

گر چه با دوری ی ِ او زندگیم نیست، ولی

یاد او می دمدم جان به رگ و پوست هنوز

بر سرو سینه ی من بوسه ی گَرْمش گل کرد

جان ِ ‌حسرت زده زان خاطره خوشبوست هنوز.

رشته ی مهر و وفا شُکر که از دست نرفت

بر سر شانه ی من تاری از آن موست هنوز

بکشد یا بکشد، هر چه کند دَم نزنم

مرحبا عشق که بازوش به نیروست هنوز

هم مگر دوست عنایت کند و تربیتی

طبع من لاله ی صحرایی ی ِ خودروست هنوز

با همه زخم که سیمین به دل از او دارد

می کشد نعره که آرامِ دلم اوست هنوز...

سیمین بهبهانی



ای رفته ز دل ، رفته ز بر ، رفته ز خاطر

بر من منگر تاب نگاه تو ندارم

بر من منگر زانکه به جز تلخی اندوه

در خاطر از آن چشم سیاه تو ندارم

ای رفته ز دل ، راست بگو !‌ بهر چه امشب

با خاطره ها آمدهای باز به سویم؟

گر آمده ای از پی آن دلبر دلخواه

من او نیم او مرده و من سایه ی اویم

من او نیم آخر دل من سرد و سیاه است

او در دل سودازده از عشق شرر داشت

او در همه جا با همه کس در همه احوال

سودای تو را ای بت بی مهر !‌ به سر داشت

من او نیم این دیده ی من گنگ و خموش است

در دیده ی او آن همه گفتار ، نهان بود

وان عشق غم آلوده در آن نرگس شبرنگ

مرموزتر از تیرگی ی شامگهان بود

من او نیم آری ، لب من این لب بی رنگ

دیری ست که با خنده یی از عشق تو نشکفت

اما به لب او همه دم خنده ی جان بخش

مهتاب صفت بر گل شبنم زده می خفت

بر من منگر ، تاب نگاه تو ندارم

آن کس که تو می خواهیش از من به خدا مرد

او در تن من بود و ، ندانم که به ناگاه

چون دید و چها کرد و کجا رفت و چرا مرد

من گور ویم ، گور ویم ، بر تن گرمش

افسردگی و سردی ی کافور نهادم

او مرده و در سینه ی من ،‌ این دل بی مهر

سنگی ست که من بر سر آن گور نهادم ...



جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

28/05/1393 7:34 ب.ظ  
بود عمري به دلم با تو که تنها بِنِشينم

کامم اکنون که برآمد بنشين تا بنشينم

پاک و رسوا همه را عشق به يک شعله بسوزد

تو که پاکي بِنِشين تا منِ رسوا بنشينم

بي ادب نيستم اما پي يک عمر صبوري

با تو امشب نتوانم که شکيبا بنشينم

شمع را شاهد احوال من و خويش مگردان

خلوتي خواسته ام با تو که تنها بنشينم

من و دامان دگر از پي دامان تو؟ حاشا!

نه گياهم که به هر دامن صحرا بنشينم

آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشاني

برنخيزم همه ي عمر و همين جا بنشينم

ساغرم، دورزنان پيش لبت آمدم امشب

دستگيري کن و مگذار که از پا بنشينم


"سیمین بهبهانی"
جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

28/05/1393 7:37 ب.ظ  
به یاد سیمین غزل ایران

رفیق اهل دل و یار محرمی دارم

بساط باده و عیش فراهمی دارم

کنار جو، چمن شسته را نمی خواهم

که جوی اشکی و مژگان پُر نَمی دارم

گذشتم از سر عالم، کسی چه می داند

که من به گوشه ی خلوت، چه عالمی دارم

تو دل نداری و غم هم نداری اما من

خوشم از اینکه دلی دارم و غمی دارم
چو حلقه بازوی من، تنگ، گِرد پیکر توست

حسود جان بسپارد که خاتمی دارم

به سر بلندی ی ِ خود واقفم، ز پستی نیست

به پشت خویش اگر چون فلک خمی دارم

ز سیل کینه ی دشمن چه غم خورم سیمین؟

که همچو کوهم و بنیان محکمی دارم...
جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

28/05/1393 7:40 ب.ظ  

به یاد سیمین بهبهانی که امشب بدون مردم ولی در قلب مردم ایران است.

ستاره دیده فرو بست و آرمید بیا

شراب نور به رگهای شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت وسحر دمید بیا

شهاب یاد تو درآسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گقتم

ز غصه رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام های کسان می برم گمان که تویی

دلم زسینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطرسیمین دل شکسته تویی

مرا مخواه ازین بیش ناامید بیا




جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

09/06/1393 2:13 ب.ظ  
یک متر و هفتاد صدم
يک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم
يک متر و هفتاد صدم از شعر اين خانه منم
يک متر و هفتاد صدم پاکيزگی ساده دلی
جان دلارای غزل جسم شکيبای زنم
زشت است اگر سيرت من خود را در او می نگری
هيهات!‌که سنگم نزنی آيينه ام می شکنم

از جای برخيزم اگر پرسايه ام بيدبنم
بر خاک بنشينم اگر فرش ظريفم چمنم
بر ريشه ام تيشه مزن ! حيف است افتادن من
در خشکساران شما سبزم بلوطم کهنم

يک مغز و صد بيم عسس فکر است در چارقدم
يک قلب و صد شور هوس شعر است در پيرهنم
ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟
پاداش دشنام شما آهی به نفرين نزنم
انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان
دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم
انگار من زادمتان : ماری که نيشم بزند
من جز مدارا چه کنم با پاره جان و تنم؟

هفتاد سال اين گله جا ماندم که از کف نرود
يک متر و هفتاد صدم : گورم، به خاک وطنم
سیمین بهبهانی

جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

09/09/1393 5:59 ب.ظ  
مرا گویی که رایی من چه دانم ------------------- چنین مجنون چرایی من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی -------------------به عشقم چون برآیی من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت ----------------------- مرا گویی کجایی من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جان ها ------------------------ نمی ترسی که آیی من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی ------------------------- چه داری از خدایی من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو ---------------------- ورای روشنایی من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست------------------ اگر مرغ هوایی من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد --------------------------- ار آن ترک خطایی من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا ----------------------- به غایت خوش بلایی من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز ------------------------ ز من یکتا دو تایی من چه دانم
مولانا
جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

11/12/1393 5:47 ب.ظ  
پژمان بختیاری
مال و جاه ار نیست ما را خاطر خرّم که هست
ور نباشد برگ شادی،سینه‌ی بی‌غم که هست
عشرت ناکرده بسیار است،دل خرسند دار
ملک جم گر قسمت ما نیست،جام‌جم که هست
حرص را دندان شکستم کز ضرورت‌های دهر
نانی و سامان عشقی بایدم،آن هم که هست
ایمنی با تندرستی هست و وجه باده نیز
گر دمی دیگر نباشد،گو مباش این دم که هست
گر به کوشش برنیامد کام افزون‌خواه ما
در پناه عشق،باری خاطر خرّم که هست
وز به قدر همتت نعمت نبخشد روزگار
سازگاری کن فراوان،گر نباشد کم که هست
گر در آن عالم نیابم وصل حوران بهشت
دولت دیدار مه‌رویان این عالم که هست
سبزه‌یی خُردیم و فارغ ز آفت لب‌تشنگی
موج باران گر نخیزد قطره‌ی شبنم که هست
گر حریفم با زبان زخمی زد و از دیده رفت
آنکه بر زخم دل ما می‌نهد مرهم که هست
معنویت گر نیابی،ترک هم‌نوعان مگوی
سیرت آدم رها کن،صورت آدم که هست
ور به دریای حقیقت ره نبردی باک نیست
در کف ما زان حقیقت صورتی مبهم که هست

جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

29/12/1393 12:42 ب.ظ  
فریدون مشیری:نرم نرمک میرسد اینک بهار


بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه های شسته ، باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست


نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش به حال روزگار ...

خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز ازشراب
خوش به حال آفتاب ؛



ای دل من، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تهی است


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ ...
فریدون مشیری


جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

19/03/1394 6:14 ب.ظ  
اهل کاشانم،روزگارم بد نیست....

اهل کاشانم روزگارم بد نیست ...

اهل كاشانم.

روزگارم بد نیست.

تكه نانی دارم ، خرده هوشی ، سر سوزن ذوقی .

مادری دارم ، بهتر از برگ درخت .

دوستانی ، بهتر از آب روان .





و خدایی كه در این نزدیكی است :

لای این شب بوها ، پای آن كاج بلند.

روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه .





من مسلمانم .

قبله ام یك گل سرخ .

جانمازم چشمه ، مهرم نور .

دشت سجاده ی من .

من وضو با تپش پنجره ها می گیرم.

در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف .

سنگ از پشت نمازم پیداست :

همه ذرات نمازم متبلور شده است .

من نمازم را وقتی می خوانم

كه اذانش را باد ، گفته باشد سر گلدسته ی سرو.

من نمازم را ، پی « تكبیرة الاحرام » علف می خوانم،

پی « قد قامت » موج .





كعبه ام بر لب آب

كعبه ام زیر اقاقی هاست .

كعبه ام مثل نسیم ، می رود باغ به باغ ، می رود شهربه شهر.





« حجر الاسود » من روشنی باغچه است .



اهل كاشانم

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق كه در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود .

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم

پرده ام بی جان است .

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است .





اهل كاشانم .

نسبم شاید برسد

به گیاهی در هند ، به سفالینه ای از خاك « سیلك » .

نسبم شاید ، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد .





پدرم پشت دوبار آمدن چلچله ها ، پشت دو برف ،

پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی ،

پدرم پشت زمان ها مرده است .

پدرم وقتی مرد ، آسمان آبی بود ،

مادرم بی خبر از خواب پرید ، خواهرم زیبا شد .

پدرم وقتی مرد ، پاسبان ها همه شاعر بودند .

مرد بقال ازمن پرسید: چند من خربزه می خواهی ؟

من ازاو پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟





پدرم نقاشی می كرد .

تار هم می ساخت ، تار هم می زد .

خط خوبی هم داشت .





باغ ما در طرف سایه ی دانایی بود .

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه ،

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود .

باغ ما شاید ، قوسی از دایره ی سبز سعادت بود .

میوه ی كال خدا را آن روز ، می جویدم در خواب .

آب بی فلسفه می خوردم .

توت بی دانش می چیدم .

تا اناری تركی بر می داشت، دست فواره ی خواهش می شد .

تا چلویی می خواند ، سینه از ذوق شنیدن می سوخت .

گاه تنهایی ، صورتش را به پس پنجره می چسبانید .





شوق می آمد ، دست در گردن حس می انداخت .

فكر ، بازی می كرد

زندگی چیزی بود ، مثل یك بارش عید ، یك چنار پر سار .

زندگی در آن وقت ، صفی از نور و عروسك بود .

یك بغل آزادی بود .

زندگی در آن وقت ، حوض موسیقی بود .





طفل پاورچین پاورچین ، دور شد كم كم در كوچه ی سنجاقكها.

بار خود را بستم ، رفتم از شهر خیالات سبك بیرون

دلم از غربت سنجاقك پر.





من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه ،

من به باغ عرفان ،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله ی مذهب بالا .

تا ته كوچه ی شك ،

تا هوای خنك استغنا ،

تا شب خیس محبت رفتم .

من به دیدار كسی رفتم در آن سر عشق .

رفتم ، رفتم تا زن ،

تا چراغ لذت ،

تا سكوت خواهش ،

تا صدای پر تنهایی .





چیزها دیدم در روی زمین :

كودكی دیدم . ماه را بو می كرد .

قفسی بی در دیدم كه در آن ، روشنی پرپر می زد .

نردبانی كه از آن ، عشق می رفت به بام ملكوت .

من زنی را دیدم ، نور در هاون می كوبید .

ظهر در سفره ی آنان نان بود ، سبزی بود ، دوری شبنم بود ،

كاسه ی داغ محبت بود .





من گدایی دیدم ، در به درمی رفت آواز چكاوك می خواست

و سپوری كه به یك پوسته ی خربزه می برد نماز





بره ای را دیدم ، بادبادك می خورد.

من الاغی دیدم ، یونجه را می فهمید.

در چرا گاه « نصیحت » گاوی دیدم سیر.





شاعری دیدم هنگام خطاب ، به گل سوسن می گفت : « شما »





من كتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.

كاغذی دیدم ، از جنس بهار .

موزه ای دیدم ، دور از سبزه ،

مسجدی دور از آب.

سر بالین فقیهی نومید ، كوزه ای دیدم لبریز سؤال.





قاطری دیدم بارش « انشا »

اشتری دیدم بارش سبد خالی « پند و امثال » .

عارفی دیدم بارش « تنناها یاهو».





من قطاری دیدم ، روشنایی می برد .

من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .

من قطاری دیدم ، كه سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)

من قطاری دیدم ، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد .

و هواپیمایی ، كه در آن اوج هزاران پایی

خاك از شیشه ی آن پیدا بود :

كاكل پوپك ،

خالهای پر پروانه ،

عكس غوكی در حوض

و عبور مگس از كوچه ی تنهایی .

خواهش روشن یك گنجشك ، وقتی از روی چناری به زمین می آید .

و بلوغ خورشید .

و هم آغوشی زیبای عروسك با صبح .





پله هایی كه به گلخانه ی شهوت می رفت .

پله هایی كه به سردابه ی الكل می رفت .

پله هایی كه به بام اشراق

پله هایی به سكوی تجلی می رفت.





مادرم آن پایین

استكان ها را در خاطره ی شط می شست.





شهر پیدا بود:

رویش هندسی سیمان ، آهن ، سنگ.

سقف بی كفتر صدها اتوبوس.

گل فروشی گلهایش را می كرد حراج.

در میان دو درخت گل یاس ، شاعری تابی می بست.

پسری سنگ به دیوار دبستان می زد.

كودكی هسته ی زردآلو را، روی سجاده ی بیرنگ پدر تف می كرد.

و بزی از « خزر » نقشه ی جغرافی ، آب می خورد.





بند رختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب.





چرخ یك گاری در حسرت واماندن اسب،

اسب در حسرت خوابیدن گاری چی ،

مرد گاری چی در حسرت مرگ.





عشق پیدا بود ، موج پیدا بود.

برف پیدا بود ، دوستی پیدا بود.

كلمه پیدا بود.

آب پیدا بود ، عكس اشیا در آب.

سایه گاه خنك یاخته ها در تف خون.

سمت مرطوب حیات.

شرق اندوه نهاد بشری.

فصل ول گردی در كوچه ی زن.

بوی تنهایی در كوچه ی فصل .





دست تابستان یك بادبزن پیدا بود .





سفر دانه به گل .

سفر پیچك این خانه به آن خانه .

سفر ماه به حوض .

فوران گل حسرت از خاك .

ریزش تاك جوان از دیوار .

بارش شبنم روی پل خواب .

پرش شادی از خندق مرگ .

گذر حادثه از پشت كلام .





جنگ یك روزنه با خواهش نور .

جنگ یك پله با پای بلند خورشید .

جنگ تنهایی با یك آواز .

جنگ زیبای گلابی ها با خالی یك زنبیل .

جنگ خونین انار و دندان .

جنگ « نازی » ها با ساقه ی ناز .

جنگ طوطی و فصاحت با هم .

جنگ پیشانی با سردی مهر .





حمله ی كاشی مسجد به سجود .

حمله ی باد به معراج حباب صابون .

حمله ی لشگر پروانه به برنامه ی « دفع آفات » .

حمله ی دسته ی سنجاقك ، به صف كارگر « لوله كشی » .

حمله ی هنگ سیاه قلم نی به حروف سربی .

حمله ی واژه به فك شاعر .





فتح یك قرن به دست یك شعر .

فتح یك باغ به دست یك سار .

فتح یك كوچه به دست دو سلام .

فتح یك شهر به دست سه چهار اسب سوار چوبی .

فتح یك عید به دست دو عروسك ، یك توپ.





قتل یك جغجغه روی تشك بعد از ظهر.

قتل یك قصه سر كوچه ی خواب.

قتل یك غصه به دستور سرود.

قتل مهتاب به فرمان نئون.

قتل یك بید به دست « دولت ».

قتل یك شاعر افسرده به دست گل یخ.





همه ی روی زمین پیدا بود:

نظم در كوچه ی یونان می رفت.

جغد در « باغ معلق » می خواند.

باد در گردنه ی خیبر ، بافه ای از خس تاریخ به خاور می راند.

روی دریاچه ی آرام « نگین » ، قایقی گل می برد.

در بنارس سر هر كوچه چراغی ابدی روشن بود.





مردمان را دیدم.

شهرها را دیدم.

دشت ها را ، كوه ها را دیدم.

آب را دیدم ، خاك را دیدم .

نور و ظلمت را دیدم.

و گیاهان را در نور ، و گیاهان را درظلمت دیدم.

جانور را در نور ، جانور را در ظلمت دیدم.

و بشر را در نور ، و بشر را در ظلمت دیدم.





اهل كاشانم ، اما

شهرمن كاشان نیست .

شهر من گم شده است .

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام .





من در این خانه به گم نامی نمناك علف نزدیكم .

من صدای نفس باغچه را می شنوم

و صدای ظلمت را ، وقتی از برگی می ریزد .

و صدای ، سرفه ی روشنی از پشت درخت ،

عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ ،

چكچك چلچله از سقف بهار.

و صدای صاف ، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی .

و صدای پاك ، پوست انداختن مبهم عشق،

متراكم شدن ذوق پریدن در بال

و ترك خوردن خودداری روح .

من صدای قدم خواهش را می شنوم

و صدای ، پای قانونی خون را در رگ .

ضربان سحر چاه كبوترها ،

تپش قلب شب آدینه ،

جریان گل میخك در فكر،

شیهه ی پاك حقیقت از دور.

من صدای وزش ماده را می شنوم

من صدای ، كفش ایمان را در كوچه ی شوق.

و صدای باران را ، روی پلك تر عشق،

روی موسیقی غمناك بلوغ،

روی آواز انارستان ها.

و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب ،

پاره پاره شدن كاغذ زیبایی،

پرو خالی شدن كاسه ی غربت از باد.





من به آغاز زمین نزدیكم.

نبض گل ها را می گیرم.

آشنا هستم با ، سرنوشت تر آب ، عادت سبز درخت.





روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است .

روح من كم سال است .

روح من گاهی از شوق ، سرفه اش میگیرد .

روح من بیكار است :

قطره های باران را ، درز آجرها را ، می شمارد .

روح من گاهی ، مثل یك سنگ سر راه حقیقت دارد.





من ندیدم دو صنوبر را با هم دشمن .

من ندیدم بیدی ، سایه اش را بفروشد به زمین .

رایگان می بخشد ، نارون شاخه ی خود را به كلاغ .

هر كجا برگی هست ، شوق من می شكفد .

بوته ی خشخاشی ، شست و شو داده مرا در سیلان بودن .





مثل بال حشره وزن سحر را می دانم .

مثل یك گلدان ، می دهم گوش به موسیقی روییدن .

مثل زنبیل پر از میوه تب تند رسیدن دارم .

مثل یك میكده در مرز كسالت هستم .

مثل یك ساختمان لب دریا نگرانم به كشش های بلند ابدی.





تا بخواهی خورشید ، تا بخواهی پیوند ، تا بخواهی تكثیر.





من به سیبی خوشنودم

و به بوییدن یك بوته ی بابونه .

من به یك آینه ، یك بستگی پاك قناعت دارم .

من نمی خندم اگر بادكنك می تركد .

و نمی خندم اگر فلسفه ای ، ماه را نصف كند .

من صدای پر بلدرچین را ، می شناسم ،

رنگ های شكم هوبره را ، اثر پای بز كوهی را .

خوب می دانم ریواس كجا می روید،

سار كی می آید ، كبك كی می خواند ، باز كی می میرد،

ماه در خواب بیابان چیست ،

مرگ در ساقه ی خواهش

و تمشك لذت ، زیر دندان هم آغوشی.





زندگی رسم خوشایندی است .

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ ،

پرشی دارد اندازه ی عشق .

زندگی چیزی نیست ، كه لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی جذبه ی دستی است كه می چیند .

زندگی نوبر انجیر سیاه ، در دهان گس تابستان است .

زندگی ، بعد درخت است به چشم حشره .

زندگی تجربه ی شب پره در تاریكی است .

زندگی حس غریبی است كه یك مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است كه در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یك باغچه از شیشه ی مسدود هواپیماست .

خبر رفتن موشك به فضا ،

لمس تنهایی « ماه » ،

فكر بوییدن گل در كره ای دیگر .





زندگی شستن یك بشقاب است .





زندگی یافتن سكه ی دهشاهی در جوی خیابان است .

زندگی « مجذور » آینه است .

زندگی گل به « توان » ابدیت ،

زندگی « ضرب » زمین د رضربان دل ما،

زندگی « هندسه ی» ساده و یكسان نفس هاست .





هر كجا هستم ، باشم ،

آسمان مال من است .

پنجره ، فكر ، هوا ، عشق ، زمین مال من است .

چه اهمیت دارد

گاه اگر می رویند

قارچ های غربت ؟



من نمی دانم

كه چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است ، كبوتر زیباست .

و چرا در قفس هیچكسی كركس نیست.

گل شبدر چه كم از لاله ی قرمز دارد.

چشم ها را باید شست ، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد ، واژه باید خود باران باشد





چترها را باید بست ،

زیر باران باید رفت .

فكر را ، خاطره را ، زیر باران باید برد .

با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت .

دوست را ، زیر باران باید دید.

عشق را، زیر باران باید جست .

زیر باران باید با زن خوابید .

زیر باران باید بازی كرد .

زیر باران باید چیز نوشت ، حرف زد . نیلوفر كاشت.

زندگی تر شدن پی درپی،

زندگی آب تنی كردن در حوضچه ی« اكنون » است .





رخت ها را بكنیم :

آب در یك قدمی است.



روشنی را بچشیم .

شب یك دهكده را وزن كنیم ، خواب یك آهو را .

گرمی لانه لك لك را ادراك كنیم .

روی قانون چمن پا نگذاریم

در موستان گره ذایقه را باز كنیم .

و دهان را بگشاییم اگر ماه درآمد .

و نگوییم كه شب چیز بدی است .

و نگوییم كه شب تاب ندارد خبر از بینش باغ .





و بیاریم سبد

ببریم این همه سرخ ، این همه سبز .





صبح ها نان و پنیرك بخوریم.

و بكاریم نهالی سر هرپیچ كلام .

و بپاشیم میان دو هجا تخم سكوت .

و نخوانیم كتابی كه در آن باد نمی آید

و كتابی كه در آن پوست شبنم تر نیست

و كتابی كه در آن یاخته ها بی بعدند .

و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد .

و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون .

و بدانیم اگر كرم نبود ، زندگی چیزی كم داشت .

و اگر خنج نبود، لطمه می خورد به قانون درخت .

و اگر مرگ نبود ، دست ما در پی چیزی می گشت .

و بدانیم اگر نور نبود ، منطق زنده ی پرواز دگرگون می شد .

و بدانیم كه پیش از مرجان ، خلائی بود در اندیشه ی دریاها.





و نپرسیم كجاییم ،

بو كنیم اطلسی تازه ی بیمارستان را .





و نپرسیم كه فواره ی اقبال كجاست .

و نپرسیم كه پدرها ی پدرها چه نسیمی . چه شبی داشته اند .

پشت سرنیست فضایی زنده .

پشت سر مرغ نمی خواند .

پشت سر باد نمی آید .

پشت سرپنجره ی سبز صنوبر بسته است .

پشت سرروی همه فرفره ها خاك نشسته است .

پشت سرخستگی تاریخ است .

پشت سرخاطره ی موج به ساحل صدف سرد سكون می ریزد .





لب دریا برویم ،

تور در آب بیندازیم

و بگیریم طراوت را از آب .





ریگی از روی زمین برداریم

وزن بودن را احساس كنیم.





بد نگوییم به مهتاب اگر تب داریم

(دیده ام گاهی در تب ، ماه می آید پایین ،

می رسد دست به سقف ملكوت .

دیده ام ، سهره بهتر می خواند .

گاه زخمی كه به پا داشته ام

زیر و بم های زمین را به من آموخته است .

گاه در بستر بیماری من ، حجم گل چند برابرشده است .

و فزون تر شده است ، قطر نارنج ، شعاع فانوس .)

و نترسیم از مرگ

(مرگ پایان كبوتر نیست .

مرگ وارونه ی یك زنجره نیست .

مرگ در ذهن اقاقی جاری است .

مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد .

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن می گوید .

مرگ با خوشه ی انگور می آید به دهان .

مرگ در حنجره ی سرخ ـ گلو می خواند .

مرگ مسئول قشنگی پر شاپرك است .

مرگ گاهی ریحان می چیند .

مرگ گاهی ودكا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت ، پراكسیژن مرگ است.)





در نبندیم به روی سخن زنده ی تقدیر كه از پشت چپرهای صدا می شنویم .





پرده را برداریم :

بگذاریم كه احساس هوایی بخورد .

بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند .

بگذاریم غریزه پی بازی برود .

كفش ها را بكند ، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد .

بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند .

چیز بنویسد.

به خیابان برود .





ساده باشیم .

ساده باشیم چه در باجه ی یك بانك چه در زیر درخت .





كار ما نیست شناسایی « راز» گل سرخ ،

كار ما شاید این است

كه در « افسون » گل سرخ شناور باشیم .

پشت دانایی اردو بزنیم .

دست در جذبه ی یك برگ بشوییم و سر خوان برویم .

صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم .

هیجان ها را پرواز دهیم .

روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم .

آسمان را بنشانیم میان دو هجای « هستی » .

ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم .

بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم .

نام را باز ستانیم از ابر ،

ازچنار ، از پشه ، از تابستان .

روی پای تر باران به بلندی محبت برویم .

در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.





كار ما شاید این است

كه میان گل نیلوفر و قرن

پی آواز حقیقت بدویم .



سهراب سپهری



كاشان ، قریه ی چنار ، تابستان 1343



جعفر ناديكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:245

08/04/1394 4:34 ق.ظ  



پیش ما سوختگان مسجد و میخانه یکـیست

حـرم و دیـر یکی، سـبحه و پـیمانه یکیسـت


اینهمه جنگ و جدل حاصل کوته‌نظری است

گـر نـظر پـاک کنی کـعبه و بـتخانه یکیسـت


هـر کسی قصه‌ی شـوقش به زبانی گـویـد

چون نکو می‌نگرم حاصل افسانه یکیست


اینهمه قـصه ز سـودای گرفتاران اسـت

ور نه از روز ازل دام یکی،دانه یکیست


ره‌ هرکس به فسونی زده آن شـوخ ار نـه

گریه‌ی نیمه شب و خنده‌ی مستانه یکیست


گر زمن پرسی از آن لطف که من می‌دانم

آشـنا بـر در ایـن خـانه و بـیگانه یکیسـت


هـیچ غـم نیست که نسبت به جـنونم دادنـد

بهر این یک دو نفس عاقل و دیوانه یکیست


عـشق آتـش بـود و خـانه ‌خـرابی دارد

پیش آتش دل شمع و پر پروانه یکیست


گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»

بـی‌ وفـایی و وفـاداری جـانـانـه یکیسـت



عماد خراسانی
مهرداد آهاریكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:264

03/05/1394 8:54 ب.ظ  
عشق جانان در جهان ، هرگز نبودی ، کاشکی
یا چو بود اندر دلم ، کمتر فزودی ، کاشکی
========================
آزمودم درد و داغ عشق ،باری صد هزار
همچو من ،معشوقه یک ره آزمودی ،کاشکی
========================
نغنویدم ، زان خیالش را نمی‌بینم به خواب
دیده گریان من یک شب غنودی ،کاشکی
========================
از چه ننماید به من دیدار خویش ،آن دلفروز
راضیم راضی !چنان روی ار نمودی ،کاشکی
========================
هر زمان گویم ز داغ عشق و تیمار فراق
دل ربود از من نگارم ،جان ربودی کاشکی
========================
ناله‌های زار من شاید ،که گر کس نشنود
لابه‌های زار من ،یک شب !شنودی کاشکی
========================
سعدی از جان می‌خورد سوگند و ، می‌گوید به دل
وعده‌هایش را وفا ، باری!نمودی کاشکی
مهرداد آهاریكاربر آفلاين مي باشد.

Posts:264

03/05/1394 9:30 ب.ظ  
به این دو غزل از استاد سخنوری سعدی شیرازی توجه کنید :
::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم
-------------------------------------------
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
------------------------------------------
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم
-----------------------------------------
زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
----------------------------------------
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
----------------------------------------
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
----------------------------------------
سعدی از جور فراقت همه روز این می‌گفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
----------------------------------------
----------------------------------------
----------------------------------------
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
شاکر نعمت و پرورده احسان بودم
---------------------------------------
چه کند بنده که بر جور تحمل نکند
بار بر گردن و سر بر خط فرمان بودم
----------------------------------------
خار عشقت نه چنان پای نشاط آبله کرد
که سر سبزه و پروای گلستان بودم
----------------------------------------
روز هجرانت بدانستم قدر شب وصل
عجب ار قدر نبود آن شب و نادان بودم
----------------------------------------
گر به عقبی درم از حاصل دنیا پرسند
گویم آن روز که در صحبت جانان بودم
----------------------------------------
که پسندد که فراموش کنی عهد قدیم
به وصالت که نه مستوجب هجران بودم
-----------------------------------------
خرم آن روز که بازآیی و سعدی گوید
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
-----------------------------------------
شما مجاز به پاسخ به اين پست نمي باشيد.
صفحه 4 از 4 << < 1234




ActiveForums 3.7
تبليغات
حريم كاربران  |  شرایط استفاده
كليه حقوق براي انجمن علمي فرهنگي آهار محفوظ است 1389